منوچهر خان حكيم
263
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما راشيه بانو بسيار انتظار كشيده ، از دايه نيز اثرى ظاهر نشد . نگاه به جانب كنيز ديگر كرد و گفت : برو ببين كه اين گيسو بريدهها به كجا رفتهاند و باز نگرديدن ايشان چه صورت دارد ؟ او نيز آمده به طريق آنها حيران شد . راشيه در غضب شده گفت : يعنى چه ؟ ! اين گيسو بريدهها را چه بر سر آمده باشد كه سه نفر بازنگرديدند ؟ ! پس راشيه از جاى خود برخاسته ، تازيانه را كه در سوارى به دست مىگرفت برداشته به مانند طاووس مست ، خرامان خرامان از زينهء پايهها بالا برآمد . چون به پيشگاه قصر آمد ، نظر كرد ديد كه دايه و كنيزان تكيه بر شبكه كردهاند ، نظر پايين دارند . پيش رفته چنان تازيانه بر كمر دايه زد كه دايه افتاد و ناله از دلش برآمد و بر عقب نگريست ملكه را ديد ، دعا كرده ؛ راشيه بانو گفت : اى گيسو بريده ! تو دايهء منى كه عاقلمندترى « 1 » من تو را از پى كارى فرستادم كه به روى منع كنيزان كنى كه : بانو شما را از پى كارى فرستاده بازنيامديد ، تو خود آمدهاى و ايستادهاى ؟ ! دايه گفت : اى ملكه ! بر گرد سرت گردم ، تو نظر كن ببين كه در حوض چه چيز سر زده است . چون راشيه بانو به كنار آن شبكه آمد و نگاه به پايين كرد ، چشمش بر جمال مردانهء شهزاده افتاد كه از يك نگاه بيتاب و بيقرار شده ، آهى كشيده تكيه بر دوش دايه كرده ، از هوش رفت . بعد از زمانى كه به حال آمد با خود گفت كه : اين جوان مرا مقيد دام عشق خود ساخت ، دريغ كه من از عشق او بسوزم و او از من غافل باشد ؛ پس صلاح در آن است كه او را همدرد خود كنم . القصّه ، نگاه بر عقب سر خود كرد ، آيينهاى در طاقچه بود ، برداشته او را پيش شعلهء آفتاب نگه داشت . عكس آيينه بر روى شهزاده افتاد ؛ چون نظر بالا كرد ، ماهى را ديد كه از افق قصر طلوع كرده بود كه آفتاب از سير حسن و جمال او طالع گشته ؛ نازنينى كه مصوّران چين اگر عكس عارض او را در خواب ديدندى ، لوح صنايع خود را ( 169 ) از نقوش بىحاصل خويش شستندى و اگر زاهد شب زندهدار ، خيال جمال او را در آينهء خيال ديدى ، پيراهن تقوى را چون صبح پاك دامن چاك و سجادهء طاعت را در آب انداختى ، چنانكه شاعر از تعريف سيماى او ناطق است :
--> ( 1 ) . كذا .